تبليغاتX

welcome to my weblog
+ نوشته شده در  88/07/28ساعت 20:18  توسط  صباغيان بیدگلی 

واكنش گسترده نخبگان سبز انديش به مرگ مشكوك مايكل جكسون

شيخ اصلاحات:حتي اگر مايكل هم به من پول بدهد مي گيرم.

رضا خاتمي:درباره مرگ مايكل با سفير انگليس مذاكرات محرمانه اي خواهيم داشت.

 اون يكي خاتمي:زنده باد مخالف مايكل جكسون!

ميرحسين موسوي:درفرايند قبض روح جكسون تقلب صورت گرفته است وبايد مرگ وي باطل شود.

بهزاد نبوي:تنها راه زنده ماندن خواننده هاي پاپ برقراري رابطه با امريكاست.

تاج زاده:اگر جنبش دانشجويي زنده بود مايكل جكسون نمي مرد.

حجاريان:فشار از پايين وچانه زني ازبالا باعث مرگ جكسون شد.

سروش:مايكل جكسون ومحمود دولت ابادي درجريان انقلاب فرهنگي بيشتر ازمن نقش داشتند!!!

شيرين عبادي:همجنس بازان وبهاييان و وهابيت هم حق دارند درمراسم ختم جكسون شركت كنند!

محسن كديور:درباره مرگ مايكل جكسون قرائت هاي مختلفي وجود دارد.

غلامحسين كرباسچي:حتي اگر لازم باشد حاضرم كفشهاي مايكل جكسون هم واكس بزنم.

مسيح مهاجراني:در مشروطه هم خواننده هاي پاپ را منزوي كرده بودند!

زهرا رهنورد:چون جكسون داماد ايالت مي سي سي پي بوده پس ايراني هاي مقيم ان قبرستان به موسوي راي داده اند.

همسر يكي از رجال سياسي :اگر مشخص شود كه مايكل جكسون سخت جان داده است مردم بايد به نشانه ي اعتراض  به خيابانها بريزند.

ابطحي:چرا مرا گرفته ايد برويد خاتمي را بگيريد!!!

باهنر:بهترين راه براي پايان دعوا بر سر ارث وميراث مايكل جكسون تمكين در برابر قانون است.

نتانياهو:از كساني كه در مجلس ختم جكسون سطل اشغال آتش بزنند واموال عمومي را غارت كنند حمايت ميكنيم.

قاليباف:خسارت هاي وارده از مرگ جكسون به شهر تهران را بايد دولت پرداخت كند!!

محسن رضايي:به دليل شرايط ويژه كنوني از شركت در مراسم جكسون انصراف ميدهم.

منبع:جامعه اسلامی دانشگاه کاشان

+ نوشته شده در  88/07/28ساعت 20:15  توسط  صباغيان بیدگلی  | 

       

                                            زندگینامه حضرت قاسم بن علی النقی(ع)       

 

                                               

بسم الله الرحمن الرحيم پس از آنکه زمام امامت و خلافت امام محمد تقي عليه السلام به نور ديده و فرزند برگزيده آن مقتداي انام جناب امام علي النقي عليه السلام منتقل گشت و آن حضرت بر مسند امامت متمکن گشت ، خالق عالم آن حضرت را فرزندي کرامت فرمود بسيار وجيه . آن بزرگوار اسم آن حضرت را قاسم مثني ، مسمي فرمودند و کنيه او را ابوعبيده و لقب آن حضرت را اباجعفر فرمودند . آن طفل را بسيار ملاقات مي فرمودند و مشتاق ديدار لقاي آن حضرت مي شدند تا اينکه آن حضرت به حد تکليف رسيد . آن بزرگوار دختر ابو اسحاق بن ابو زراره بن ابو جعفر را براي آن حضرت خواستگاري فرمودند . چندي که از آن مرحله گذشت ، وي به عزم طوافِ مرقد پدر بزرگوار خود جناب علي بن موسي الرضا عليه تحية و الثنا از مدينه به سمت شهر طوس بار بسته عزيمت فرمودند و جمعيت بسياري در رکاب آن بزرگوار روانه شدند . و جناب ابو عبيده در آن سفر در رکاب پدر بزرگوار روانه مي بود تا آنکه به مقصد رسيدند . حدود شش ماه در آن اماکن مشرفه به زيارت آن سرور منور ساکن بوده و بعد از آن به مدينه مشرف گرديد . سال ديگر تخميناً يا کمتر يا بيشتر به جهت نور ديده خود بناي عروسي و زفاف فرمودند، بعد از فراغت از عروسي آن حضرت شبي در عالم رؤيا چنان پنداشت که به خدمت جد بزرگوارش شرفياب شده آن حضرت خطاب به وي فرمودند که اي قاسم بسيار مشتاق جمال تو شدم به خانه من نميايي ؟ آن حضرت از شوق اين بشارت از خواب بيدار شده در خدمت با رفعت پدر بزرگوار عرض کرد يا ابتا  سر و جان گرامي به فداي سرکار شما باد در عالم المعني به جنان ديدم که به خدمت جد بزرگوارم شرفياب شدم . آن جناب فرمودند : (اي قاسم بسيار اشتياق جمال تو را دارم چرا به خانه من نميايي ؟ ) هر گاه مرخص بفرماييد و اذن سفر دهيد دلم مي خواهد که به پا بوسي جد گرامي ام ( مقصود حضرت رضا عليه السلام است ) شرفياب شوم . آن روز هفده روز از ازدواج آن حضرت گذشته بود . آن حضرت فرمودند: اي بر گزيده من ، خود مختاري ، پس آن حضرت مجدد عرض کرد که مرا مرخص فرموده ، دستور سفر فرماييد . آن بزرگوار آن حضرت را اذن به رفتن دادند . از پي تدارک اسباب سفر نور ديده و فرزند برگزيده خود جناب ابو عبيده پرداخت. تا آنکه تدارک سفر به جهت آن حضرت فراهم آورده و با جمعي از سادات بني هاشمي و بني حسني و بني عقيلي و جعفري و موسوي و رضوي و اسمعيلی روانه سفر شدند . پس آن حضرت ، پدر بزرگوار را وداع نموده ، پاي مبارک به رکاب سعادت گذارده و بر مرکب قرار گرفته روانه راه گرديدند . و با دستگاه سلطنت منزل به منزل مسافت را طي مي نمودند تا به زمين ري(احتمالا تصحيفی رخ داده و کلمه ری در اصل بايد قم باشد ) نزول اجلال فرمودند و مدت چهل روز در آن منزل ساکن شده و به زيارت جناب فاطمه مشغول مي بودند . و روز چهل و يکم از آن منزل حرکت کرده تا آنکه در چهل حصاران منزل کردند . در حوالي قلعه گرکان سراپرده آن حضرت را بر پا نموده و آن حضرت و ديگران در خيمه هاي خود قرار گرفتند . گرکان که صاحب ايل جليل مي بود و در آن منزل قلعه ساخته و در آن قلعه متوطن مي بود . خبر به او رسانيدند که سلطاني در حوالي قلعه فرود آمده و لشکر و خويشان و کسان و بندگان و دستگاه عظيمي به همراه دارد . گرکان متعجب شده ، پسر ارشد خود را پي تفحص احوال از قلعه بيرون فرستاد . آن پسر وقتي به اردوي آن حضرت رسيد که آن حضرت در خواب تشريف داشتند و حضرات سادات همگي در خيمه هاي خود استراحت نموده بودند و خدام آن لشکر متعرض احوال آن پسر شده به طبع آن بد بخت گران آمده  مراجعت به قلعه نمود و کيفيت را به عرض پدر رسانيد.  گرکان در درياي تفکر غوطه ور گرديده ، يک نفر ديگر را از پي سراغ روانه آن اردو نمود ، آن قاصد چون به اردوي آن حضرت رسيد ، اتفاق در زماني بود که آن حضرت از خواب بر خاسته و به نماز جماعت مشغول بودند ، آن قاصد که آن احوال را ديد متعجب گرديد به دليل آنکه در آن زمان در ولايات نماز جماعت متعارف نبوده و کسي که به خدمت امام شرفياب نشده بود ، نماز جماعت را نديده بود و نمي دانست . آن قاصد درنزد يکي از خدام آن اردو آمده استفسار نمود آن خادم کيفيت را کماکان براي قاصد بيان کرد . هنگامي که قاصد به قلعه مراجعت نمود ، کيفيت اقامه نماز فرمودن حضرت با آن جماعت را براي گرکان ذکر نمود . گرکان تعجب نموده با عجله تمام با جمعيت بسيار از براي تماشا از قلعه بيرون آمدند و به تماشاي آن جماعت ايستاده و تعجب او زياد گرديد که اين دستگاه چه دستگاه و اين اوضاع چه اوضاعي است تا آنکه نماز آن حضرت به اتمام رسيد . گرکان به نزد آن حضرت آمده و بدون سلام کردن و جواب شنيدن در خدمت ايشان نشست . بعد از صحبت بسيار ، سؤال از نسب آن برگزيده قادر متعال نمود . خواجه معين الدين که خادم آن حضرت مي بود گرکان را از نسبت آن حضرت مطلع نمود ، چون آن حرام زاده اسم آن جناب را شنيد و فهميد که آن حضرت فرزند امام است از تعصب ، موهاي بدن آن ملعون هر يک مثل نيشتري از زير پيراهن او بيرون آمده ، رنگ او تغيير کرده و خواجه را گفت شما مرخص نيستيد از اين منزل کوچ نماييد ، به جهت آنکه شما از مدينه فرار نموده ايد و مي خواهيد بر خليفه زمان خروج نماييد . حضرت اين سخن را شنيدند ، فرمودند ما را به خليفه کاري نيست . از پي شغل خود سفر مي رويم . گرکان خطاب کرد اي جوان شما امام زاده هستيد و آنچه را در آسمان مي يافتم در زمين مراد مرا بر آورده است .آنچه دلم در پيَش مي شتافت در پس اين جهت نهان بود . اي جوان اين ولايت طالب جمال امام و امام زاده بوده و مي داشتند . حال از قوّت طالع تو به تولاي عصر، به دين جد و آباء تو در آمدند و مخالفت با سبيل نمودند و امروز روز انتقام است . آن حضرت فرمودند رضا به قضا . پس گرکان به قلعه خود داخل گرديد . آن لعين را پنج پسر بود امر نمود تا آن پسرهاي گرکان به درياي فولاد غوطه ور گرديدند و لشکر خود را امر کرد بر مرکبان کوه پيکر بنشسته از آن قلعه بيرون آمدند و روان به طرف خيمه آن حضرت نموده ، آتش حرب مشتعل گرديد . از آن جناب هم سادات بر مرکبان سوار شده با آن کافران مشغول حرب گرديدند . از بعد پيشين تا هنگام مغرب آن دو لشکر را تلاقي رو به روي هم واقع بود در هنگام مغرب طبل باز گشتن از حرب را نمودند و لشکر آن حضرت به منزل خود مراجعت فرموده ، لشکر گرکان هم به قلعه خود باز گشتند . در آن شب باز ديد لشکر نموده ، پسر بزرگ گرکان با يکصد و يازده نفر به درک نار واصل شده بودند و هشتاد و پنج نفر زخم دار در ميان ايشان بود ، که زخم ايشان را مداوا مي کردند . و از آن اردوي گردون شکوه آن حضرت ، چهل و پنج نفر از سادات شربت شهادت چشيده بودند . در آن شب سياه صداي آه و ناله زخم داران به فلک مي رسيد  تا روز ديگر که خورشيد عالم گير سر از دريچه مشرق به در آورد جهان را به نور و ضياء خود منور گردانيد آن دو لشکر باز به حرب پيوسته تا نماز پسين به دعوا مشغول بودند هيچ يک را ظفر حاصل نيامد طبل باز گشتن از جنگ را فرو کوفتند و آن حضرت با لشکر خود به نماز جماعت قيام فرمودند . بعد از نماز بازديد لشکر فرمود در آن روز يکصد و سي و شش نفر از سادات شهید شده و هجده نفر زخم دار بودند و از لشکر شقاوت از گرکان دو پسر و بيست و يک نفر به جهنم واصل شده بودند .در آن وقت آن حضرت را غم عالم بر دل جاي گرفت و خواب عنان آن حضرت را گرفته در جوار خود بربود . در عالم المنام آن حضرت بديد وفات فرموده و ديد جمال با کمال جد بزرگوار خود را و کيفيت را به عرض اقدس همايون آن بزرگوار رسانيد. حضرت رفتن به بهشت را به آن نور ديده خود فرمودند. آن حضرت از خوشحالي از خواب هولناک و مضطرب بر جسته و خواجه معين الدين را نزد خود طلبيده  ، وقايع خواب خود را به جهت خواجه ذکر فرمودند ؛ اي خواجه به يقين من به شهادت رسيده و شربت شهادت را خواهم چشيد. بعد از شهادت من جدم بر سر جنازه من حضور به هم خواهد رساند و تو به خدمت آن حضرت شرفياب خواهي شد. مرا در همين مکان که سراپرده من استوار است دفن نما و علامتي بر سر تربت من بنا نما، تا مرقد من ظاهر باشد پس خواجه را گريه رخ نمود اما چه گريستن که از گريه خواجه مجموع لشکر به گريه درآمده و آن خبر در ميان آن جماعت مشتهر گرديد . چون شب رسيد آن حضرت نماز جماعت را ادا فرمودند و بعد از نماز، سادات را در نزد خود طلبيده يک به يک را وداع فرمودند و آن جماعت را امر به وداع يکديگر فرمودند . پس آن شب آن جماعت به منزل يکديگر مي رفتند و يکديگر را وصيت نمودند تا صبح روز سوم رسيد، بعد از نماز صبح آن حضرت بار دوم آن جماعت را وداع فرمودند. به دست مبارک شمشير بر کمر بسته وسپر برشانه گرفت، زره داودي بر تن استوار کرده ، کلام الله مجيد را تلاوت فرمود بر عمامه مبارک دميدند و بر فرق همايون نهادند وبرمرکب بادپاي سوار گرديدند و روانه کارزار شدند. از قلعه گرکان سيه روي ، گرکان با جمعيت کثيري با صداي ناي و طبل در برابر آن حضرت صف برکشيدند ودو درياي لشکر تيغ ها را به روي يکديگر کشيده ، جنگ مغلوبه گرديد. هيچ کس يکديگر را به چشم نمي ديد و فقط برق شمشير آبدار که درآن گير و دار نمايان مي بود. آن حرب مشتغل مي بود که صلاه ظهر طبل بازگشتن از جنگ را فرو کوفتند ولشکر در لشکرگاه خود قرار گرفت. سادات نظر نمودند مقتداي خود را نيافتند. گريبان هاي طاقت را دريده ، خاک بر سر کنان روانه قتلگاه گرديدند، و از هرطرف تجسس برداشته و روانه منزل خود گشتند. آن حضرت به هوش باز آمده ، آب طلبيدند و زخم هاي خود را شستند. از شدت ضعف و بي حالي توانايي ايستادن بر آن حضرت نبود. نشسته نماز ظهر را ادا فرمودند باز ديدِ لشگر نموده سيصد وشصت و دو نفر از آن لشکر به درجه شهادت رسيده بودند و نود و دو نفر زخم دار در ميان ايشان ديدند فيما بين نماز پيشين وعصر، ضعف بر آن حضرت مستولي شده نماز عصر را نتوانستند به جاي آورند. آنقدر حال بر آن حضرت باقي بود که آن جماعت را اذن بخشيدند که هر کس نماز فرداً به جاي بياورد و خود آن حضرت  به اشاره نماز را بجاي آوردند. پي آن لشکر فرياد وفغان برآوردند وآن روز وآن شب را مثل پروانه بر دور شمع قامت آن حضرت مي گشتند پس آن بزرگوار نماز مغرب و عشاء را به ايماء واشاره به جا آوردند وآن جماعت نيز نماز خود را به جا آورده تا روز ديگر رسيد. آن لشکر بي طاقتانه خود را بر قلب سپاه گرکان زده ودعوا درگرفت. آن روز آنقدر خون برزمين ريخته شد که بقدر يک رود خون جاري شد. تا هنگام پسين که دست از جنگ کشيدند. يازده نفر از اردوي گردون باشکوه آن حضرت باقي مانده و بقيه به شهادت رسيدند. پس گرکان فرصت غنيمت شمرده خود را درآن منزل رسانيد، در همين حين آن حضرت به علم و اشاره به نماز مشغول بودند که آن بدبخت نامه سياه خود را به آن حضرت رسانيده ضربتي بر فرق همايون زد. تا پيشاني آن حضرت شکافت وايشان بر روي درافتاد وشمشير دوم را بر کتف مبارک آن حضرت زد که شانه ميارک را خرد نمود. هر يک از لشکر آن شقاوت کيش هرچه مقدور بود با شمشير و خنجر و برخي با سنان وجماعتي به سنگ، استخوان آن حضرت را خرد نمودند. مؤلف گفته که نعش آن بزرگوار مثل نعش انور جناب امام حسين عليه السلام که در صحراي پر بلاي کربلا از زير سم ستوران پايمال گرديده بود. نعش ابوعبيده به ضربت شمشير وصدمه سنگ خرد شده بود که بقدر خردي ، از پاي تا سر آن حضرت صحيح نبود. پس به غارت اموال آن حضرت پرداخته، اموال خيمه ها را غارت نمودند. يازده نفر از سادات باقي مانده بود با خواجه معين الدين که خادم آن حضرت بود. پس خواجه حسب الوصيت آن حضرت به تدفين آن جناب پرداخت. چون کلنگ بر زمين فرو برد قبري کنده ظاهر شد. خواجه نظر در آن قبر نموده، خيري به نظر خواجه جلوه گر نشد. خواجه در فکر فرو رفته که ناگاه صدائي شنيد که مي گفت يا نور ديده گرامي به نيک نامي شربت شهادت چشيدي. چون خواجه نظر نمود جواني درآورده که لمعه نور از آن سرو قامت باريد و بر اين گنبد سپهر کرده بلند مي نمود. خواجه سلام کرد، جواب شنيد که عليک السلام، يا خواجه معين الدين جزاک الله خيراً که در ياري نور ديده وفرزند برگزيده من ثابت قدم بودي وخود را از سؤال رستخيز قيامت معاف نمودي. پس آن نعش شريف را به دست مبارک آن حضرت در آن قبر سپردند و از نظر خواجه غيبت فرمودند.

 

                                                                   

                                                               www.babolmorad.ir

+ نوشته شده در  88/07/04ساعت 23:26  توسط  صباغيان بیدگلی  | 

این مطلب طنز است 

آقای مجری: بینندگان عزیز، طبق قانونی که ما پیش از شروع برنامه با آقا عزت تنظیم کردیم، علاوه بر اینکه هر حرفی که کاندیدای حاضر علیه کاندیدای غایب می‌زند، هر حرفی هم که این کاندیدا راجع به خودش یا علیه خودش هم بزند یا درباره هر کس دیگری حرف بزند یا اصلا حرفی نزند، به هر حال یکی، دو ساعت وقت برای کاندیدای غایب در نظر می‌گیریم! خب، آقای میرحسین! با بینندگان سلام و علیک کنید.

میرحسین: من ضمن عرض سلام خدمت بینندگان...

آقای مجری: ببینید من قبلا هم گفتم هرگونه اشاره مستقیم یا غیرمستقیم به کاندیدای غایب این حق را برای او به وجود می‌آورد که یک ساعت بیاید و تنهایی خودش حرف بزند.

میرحسین: من از شما تعجب می‌کنم. من چه چیزی... اشاره مستقیمی به کاندیدای غایب کردم؟

آقای مجری: شما گفتید «خدمت بینندگان!» و همه می‌دانیم که هرگونه خدمت در طول تاریخ 600هزار ساله ما، فقط توسط کاندیدای غایب صورت گرفته است.

میرحسین: من از شما تعجب می‌کنم من فقط داشتم خدمت مردم سلام...

آقای مجری: ببینید آقای موسوی، شما باز هم گفتید «خدمت مردم! تا همین الان یک ساعت و 20 دقیقه ما وقت برای کاندیدای غایب در نظر گرفتیم برای دفاع از خودش.

میرحسین: ما کلا پنج دقیقه است داریم حرف می‌زنیم، شما یک ساعت و 20 دقیقه وقت برای ایشان در نظر گرفتید؟

آقای مجری: بله.

میرحسین: من همین جا خدمت... منظورم این است که من همین جا با مردم یک موضوعی را مطرح می‌کنم. در انتخابات باشکوه چند هفته پیش، در صندوق‌های رای چیز کردند و انتخابات را به چیز کشیدند. من همین جا با شما مردم فهیم مطرح می‌کنم که حضور شما در خیابان‌ها یک حماسه بزرگ بود و هست و کسانی که به شما چیز گفتند خودشان را چیز کردند.

آقای مجری: آقای میرحسین اینکه شما همه‌اش از چیز استفاده می‌کنید درست نیست. چون ما متوجه منظور شما نمی‌شویم و نمی‌توانیم از حق کاندیدای غایب پاسداری کنیم.

میرحسین: شاعر می‌فرماید من به گوش تو سخن‌های نهان خواهم گفت سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو. این چیزها رمز و رازی بین من و مردم است. خود مردم بلد هستند، کلماتی را که من بگویم چاپ نمی‌شود یا از تلویزیون پخش نمی‌شود را جایگزین کنند.

آقای مجری: از لحاظ قانونی هم درست باشد از لحاظ ما درست نیست که شما برای مردم شعر بخوانید. ما چه گناهی کردیم که جز آماری که توسط دانشمندان جوان این مملکت در فتوشاپ درست شده است، زبان چیز دیگری را نمی‌فهمیم؟ به هر حال به شما اخطار می‌کنم که دیگر از شعر استفاده نکنید.

میرحسین: به هر حال شما هم آدم چیزی هستید. این را مردم هم می‌دانند. در تمام این روزها با انتشار گزارش‌های‌تان در چشم مردم زل زدید و چیز گفتید. به مردم چیز گفتید. در حالی که خودتان از چیزی که به مردم گفتید چیزترید. مردم ما با حضور میلیونی‌شان و با سکوت‌شان ثابت کردند...

آقای مجری: شما دیگر دارید مرا عصبانی می‌کنید. ما به خاطر این کار شما یک برنامه 24 ساعته زنده برای کاندیدای غایب درنظر می‌گیریم. از طرفی شما می‌گویید مردم با حضور میلیونی...
باید یادآوری کنم طبق گزارش‌هایی که از تلویزیون پخش شده و دور کله مردم هم خط کشیده شده است، آن اراذل و اوباش نه تنها میلیون نفر نبودند که کلا هزار نفر بودند که آقای فرمانده گفت همه‌شان را هم دستگیر کرده‌اند.

میرحسین: شما می‌گویید هزار نفر اراذل و اوباش؟ اما من همین جا مطرح می‌کنم که در راهپیمایی‌ها بودم و جمع میلیونی مردم را از نزدیک دیدم.

آقای مجری: فکر می‌کنید مردم حرف شما را باور می‌کنند یا حرف راستگوترین راستگویان، صادق‌ترین صادقان، بی‌طرف‌ترین بی‌طرفان، صداوسیمای آقا عزت اینها را، که به صورت 24 ساعته و شبانه‌روزی مشغول معرفی خس و خاشاکی است که به خیابان‌ها می‌آیند.

میرحسین: من همین‌جا مطرح می‌کنم خس‌و‌خاشاک چیز است. دشمن این خاک چیز است.

آقای مجری: چیز است، چیز است... یعنی چی چیز است؟ شما دارید غیرمستقیم حق کاندیدای غایب را از بین می‌برید.

میرحسین: بنده نه کانال تلویزیونی دارم، نه روزنامه دارم، نه امکان استفاده از هواپیما و هلی‌کوپتر دارم، سایت‌های اینترنتی هم که فیلتر شده... مردم خودشان دیدند تنها ابزاری که برای بنده و آقا مهدی مانده تا با مردم حرف بزنیم، یک بلندگوی دستی است که نمکی‌ها از آن استفاده می‌کنند. همین مانده که بلندگوهای دستی را هم از بازار جمع کنند. من همین جا مطرح می‌کنم که مردم شرایط و تفاوت‌ها را درک می‌کنند...

آقای مجری: ببینید، شما نمی‌توانید به جای مردم حرف بزنید. این حق فقط برای کاندیدای غایب لحاظ شده است که به جای ضمیر من از واژه مردم استفاده کند. به هر حال حدود چهار سال و یک ساعت، وقت اضافه برای کاندیدای غایب در نظر گرفته می‌شود تا از خودش دفاع کند. همین الان توی گوشی به من می‌گویند از این به بعد برای استفاده از تریبون تاثیرگذاری مثل بلندگوی دستی هم، باید درخواست مجوز کنید. حالا دیگر صحبت‌های پایانی‌تان را به عنوان خداحافظی بگویید.

میرحسین: من همین جا مطرح می‌کنم مردم می‌دانند که چیز بزرگی شده...

آقای مجری: نه دیگر، آقا لطفا میکروفن این آقا را قطع کنید... ممنونم عزت جان. اما شما، مشخص است شما از کجاها پول گرفته‌اید. مردم آگاه ما می‌دانند که «چیز یک واژه بیگانه به معنی پنیر است. و شما با این همه استفاده از واژه‌های بیگانه به رابطه خودتان با صهیونیسم اشاره می‌کنید. جزئیات این رابطه را هم اگر نمی‌دانید، فردا شب می‌توانید در تلویزیون ببینید. به اطلاع مردم آگاه می‌رسانم که حق به هر حال با کاندیدای غایب است.
تا برنامه دیگر خداحافظ.

+ نوشته شده در  88/06/04ساعت 12:6  توسط  صباغيان بیدگلی  | 

 

JavaScript Codes

JavaScript Codes